رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: اي جابر هرگاه خواستي در پيشگاه الهي دعا كني وخداوند دعاي شما را مستجاب كند .متوسل به اهل بيت من شو وخداوند را به اسماي آنان بخوان كه محبوب ترين اسم ها نزد خدا اهل بيت من هستند«2».
امام صادق عليه السلام فرمود:براي استجابت دعا وآمرزش گناهان به پنج تن وساير امامان متوسل شويد وبه حق آنان سوگند دهيد«3» .
منابع
«1» ـ :بحار الانوارج39 ص 12 وجلد 21 ص 28
: فروغ ابديت ج2 ص250
«2» ـ بحار الانوار ج91ص21 حديث26
«3» ـ همان آدرس ص20 حديث 13
طريقه تعيين جانشين پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
در سال دهم هجرت زمانيكه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله از آخرين حج كه به حجة الوداع معروف شد،برمي گشتند به غدير خم كه رسيدند .فرشته وحي فرمان خدا مبني بر توقف كاروان در آن مكان را داد.وآيه 37 سوره مائده نازل گرديد .
«اي رسول ما(پيامبر) آنچه را از ناحيه پروردگار بتو نازل شده را برسان واگر نكني(نرساني) اصلاً پيغام پروردگار را نرسانده اي وخداوند تو را از (شر)مردم نگه مي دارد زيرا خداوند كافران را هدايت نمي فرمايد(به مقاصد شان نمي رساند» آيه 67 سوره مائده.
بايد معلوم گردد كه اين چه رسالتي است كه اگر انجام نگيرد اصلاًپيغام پروردگار رسانده نشده است.وچه كساني نسبت به اين حكم عكس العمل نشان خواهند داد؟ معلوم است كه اين حكم يك حكم معمولي نيست،زيرا پيامبر صلي الله عليه وآله احكام اسلام را در مدت بيست وسه سال اعلام كردند وسختي هاي آنراهم متحمل شدند..از آن گذشته در روايات شيعه وسني آمده كه اين آيه شريفه در باره ولايت علي عليه السلام نازل شده وخداوند رسول الله (ص) را مأمور تبليغ آن نموده وآن جناب از اين بيمناك بوده كه مردم خيال كنند وي از پيش خود پسر عم خود را جانشين خود قرار داده است.بهمين ملاحظه انجام آن امر را بانتظار موقع مناسب به تاخير انداخت تا اينكه اين آيه نازل شد. وبه دستور پيامبر(ص) كاروان هاي حج كه صد هزار نفر مي شدند در غدير خم گرد هم آمدند وپيامبر (ص) با يك سخن راني مفصل دست حضرت علي (ع)را بلند كرده فرمودند.خدا مولاي من ومن مولاي مومنان هستم وهر كس را من مولايم علي مولاي اوست. خداوندا كساني كه علي را دوست دارند ،آنان را دوست بدار وكساني كه او را دشمن بدارند دشمن بدار .خداوندا ياران علي را ياري كن،دشمنان علي را خوار وذليل نما واو را محور حق قرار بده.پيامبر (ص)دستور دادندخيمه اي براي علي عليه السلام روبروي خيمه خودشان بر پا كنند وامر فرمودند:مردان بروندواين امارت وپادشاهي مومنان را تهنيت گفته،بگويند السلام عليك يا امير المومنين.آنگاه فرمودندزنان كه همراه بودند بروند وتبريك بگويند.كسي كه خيلي اظهار شاد ماني مي كرد عمر بودكه گفت :به به از براي تو ياعلي گوارا باد تو را،گرديدي آقاي من وآقاي هر مرد مومن وزن مومنه اي.
اهميت روايت غدير در اين است كه با وجوديكه چهارده قرن ار آن گذشته اين واقعه تاريخي را صد ده (110) صحابي نقل كرده اند و(طبري) مورخ بزرگ اسلام كتابي نوشته بنام (الولاية في طرق حديث غدير) واين حديث را از هفتاد وپنج طريق از پيامبر (ص)نقل كرده است.
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله پس از ورود به مدينه سپاهي به فرماندهي (اسامة بن زيد) كه سن او از بيست سال تجاوز نمي كرد تشكيل دادند.ماموريت اين سپاه جنگ با روم بود. وافراد سرشناسي مانند عمر ،ابوبكر،،ابوعبيده وسعد وقاص و... تحت اين فرماندهي قرار گرفتند.فقط علي عليه السلام بود كه به دستور پيامبر(ص) بايد در مدينه مي ماند.روز بعد از اين فرمان حضرت در بستر بيماري افتاد و بطور مرموزي از حركت اين سپاه جلوگيري شد. با وجود يكه حضرت تب شديدي داشتند حوله اي به دوش انداخته ودستمالي به سر بسته رفتند مسجد بالاي منبر وبعد از حمد وثناي الهي فرمود: اي مردم از تاخير حركت سپاه اسامه سخت ناراحتم. ولي عده اي از سران به طرق گوناگون مانع مي شدند .پيامبر(ص) در بستر هم به حركت سپاه تاكيد كرده وكسانيكه حاضر به پيرو از فرمانده سپاه نبودند را لعنت كردند. پيامبر (ص) در حال احتزار قرار گرفتند وهمين بهانه اي شد كه حركت سپاه به تاخير افتاده وعده اي از لشگر گاه كه در حوالي مدينه بود برگردند به مد ينه. وبه دنبال آن سربازان لشگر گاه را ترك كردند در واقع در حيات پيامبر از فرمان حضرت سرپيچي كردند..بيماري حضرت شدت يافته بطوريكه صبح صداي اذان بلال را متوجه نشدند .عايشه از اين موقعيت استفاده كرده،گفت: پدرم ابوبكر را بگوئيد امامت نماز را بعده بگيرد.حفصه گفت پدرم عمر را خبر كنيد،تا بجاي پيامبر نماز گزارد. پيامبر صداي آنهارا شنيده واز نيت آنها مطلع شدند.به زحمت وكمك حضرت علي (ع) وفضل ابن عباس بزحمت وارد مسجد شدند . ابوكر در محراب اسيتاده بود كه حضرت او را كنار زده وبدون نمازي كه او خوانده بود نماز را از سر گرفتند وبعد از سلام به خانه برگشتند.ابوكر وعمر وعده اي ديگر از مسلمانان را طلبيده كه مگر نگفتم با لشكر اسامه از مدينه خارج شويد. چرا نافرماني كرده ايد؟!!! ابوبكر گفت من رفتم وبرگشتم تا با تو تجديد پيمان كنم.عمر گفت من نرفتم تا از خبر بيماري شما خودم مطلع شوم.پيامبر صلي الله عليه وآله فرمودند:لشكر اسماه بايد از شهر بيرون رود وطبق روايتي سه مرتبه فرمودند خدا لعنت كسي كه تخلف كند از اين دستور.وفرمودند:برايم بياوريد دواتي وكتف گوسفندي تا بنويسم براي شما مطلبي را كه هرگز گمراه نشويد.يكي از صحابه بلند شد كه خواسته حضرت را بجا آورد .عمر گفت احتياج به آوردن دوات وكتف نيست وبرگرد زيرا بر اين مرد مرض غالب شده وهذيان مي گويد. وكتاب خدا براي ما كافي است .با اين حرف عمر مابين حضار اختلاف افتاد و گفته عمر را قبول كرده عده اي ديگر فرمايش حضرت را وگفتند پيروي نكردن از فرمايش پيامبر خلاف است وبار ديگر پرسيدند آيا آنچه خواستي بياوريم رسول الله (ص) فرمود : پس ازسخناني كه گفته شدديگر احتياج به آوردن آن ها نيست. ولي شما ها را وصيت مي كنم بعد از من بعد از من با اهل بيتم رفتار خوب داشته باشيدوصورت خود را از آن ها برگردانيد كه باعث شد همه آنجا را ترك كردند مگر عباس عموي پيامبر وفضل پسر او وعلي ابن ابي طالب عليه السلام واهل بيت مخصوص آن حضرت .پيامبر (ص) از علي عليه السلا م خواستند كه ادا كند ديون ايشان را وانگشتر وانگشتر ، شمشير وزره وجميع اسلحه خود را به علي (ع) داده سپس فرمود به علي فرمود برو منزل خود .روز ديگر بيماري حضرت شدت يافت بطوري كه ديگر كسي رابراي ملاقات حضرت راه نمي دادند.پيامبر(ص) فرمودند بيايد برادر وياور من وبي هوش شدند عايشه گفت به ابوبكر بگوئيد حاضر شود .چون حاضر شد حضرت روي خود را از آن برگردانيد.حفضه گفت عمر راخبر كنيد.عمر حاضر شد.پيامبر از او هم روبرگردانيد.ام سلمه گفت منظور پيامبر (ص) علي (ع) مي باشد.چون امير المومنين حاضر شد پيامبر (ص)علي (ع)را بخود چسبانيد ودر مدت طولاني راز هائي را به ايشان گفت .بعداًاز علي (ع)سئوال اين كردند اين راز چه بود .فرمود : هزار باب از علم به من تعليم فرمود كه از هر بابي هزار باب باز مي شود.
حضرت فاطمه زهرا (س) بي تابي مي كردند ،پيامبر (ص)مطلبي در گوش او زمزمه كردند كه فاطمه (ع)خوشحال شد.از فاطمه (ع)سئوال شد كه حضرت چه مطلبي گفتند كه باعث خوشحالي شما گرديد؟ فرمودند:به من خبر دادند تو اوين كسي هستي كه به من ملحق خواهي شد.
روح مقدس پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه وآله مفارقت كرد وحضرت علي (ع) با كمك فضل ابن عباس غسل ،كفن ودفن را انجام داد وعلي عليه اسلام اولين كسي بود كه برجسد مطهر پيامبر (ص)نماز گزارد واين واقعه تلخ در روز بيست وهشتم صفر يازدهم در حاليكه سن حضرت شصت وسه سال بود اتفاق افتاد. در بيرون خانه عمر فرياد زد كه پيامبر فوت نكرده وبسان موسي عليه السلام پيش خدا رفته . عمر به گفته خود تاكيد وپا فشاري مي كرد.ابوبكر كه در سُنج بود با شنيدن خبر رحلت حضرت رسول(ص) به جمع مردم وارد شد ، با عمر وگفته او روبرو گرديد وچنين گفت: اي مردم هر كس محمد را مي پرستيد ،او مرده وهر كس خدا را مي پرستد خدا زنده وجاويد است .نكته قابل تامل اين است ،عمر كه آنقدر تأكيد بر گفته خود داشت در مقابل ابوبكر خيلي راحت تسليم واز تهديد وجوش وخروش دست برداشت واين برخورد نشان از آن دارد كه عمر با توسل به سياست وحيله شخصي ،ديپلماسي را به اچرا گذاشت تا مردم سرگرم شده و رفيقش ابوبكر بتواند خود را به جمع برساند. زيرا عمر آدم ساده اي نبود كه رحلت پيامبر (ص)را نفهمد وآيات قرآن مانند« كل نفس ذائقة الموت »را نداند در اين گير دار انصار در سقيفه بني ساعده دور هم جمع شده كه جانشين پيامبر (ص)را تعيين كنند. كه خبر آن به ابوبكر رسيد.ابوبكر ،عمر وابو عبيده به سرعت خود را به سقيفه رسانيدند.عمر با گفن اينكه سخني دارم ، نظر حاضرين در سقيفه را جلب كرد. ابوبكر با آن ديپلماس خاص خود شروع به صحبت كرده ،گفت :ما مهاجرين نخستين كساني هستيم كه به اسلام ايمان آورديم ونسب ما گرامي تر است واز ديگران به رسول خدا نزديكتريم وشما انصار هم برادران وشريكان دين ما هستيد.پس ما اميران امتيم وشما وزيران.
عمر كه از قبل خود را آماده كرده بود ،بعد از سخنراني ابوبكر دست خود را جلو آورده وبعنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت كرد.انصار هجوم آوردند براي بيعت كردن . در واقع عمر ابوبكر را بعنوان خليفه انتخاب كرد. ابوبكر دوسال وچند ماه خلافت كرد. ابوبكر وقتي مرگ خود را نزديك ديد بر خلاف مخالفت با تعيين جانشين موقع رحلت پيامبر كه توسط فرمان الهي بود .عمر را جانشين خود قرار داد. ابولولو با خنجري دو سر در نماز صبح شش ضربه به عمر زد .عمر را بردند به خانه بعد از ه هوش آمدن طبيبي از قبيله حارث او را معاينه كرد وبه عمر گفت اين زخم بهود حاصل نمي كند ووصيت خود را بگو.
عمر وصيت كرد كه بعد از او شوراي شش نفره از زبير، طلحه ، سعد بن ابي وقاص ،عبد الرحمان بن عوف وحضرت علي عليه السلام وعثمان تشكيل و در مدت سه روز يك نفر را از بين خود انتخاب كنند. ابوطلحه انصاري خواست وگفت :بعد از اينكه مرا بخاك سپردند،پنجاه نفر از انصار را انتخاب كرده وبا شمشير اين شش نفر را در خانه آيشه نگهدار وسه روز به آن ها مهلت بده تا مشورت كرده بين خود يك نفر را انتخاب كنند .اگر پنج نفر نظر مخالف .سر آن يكنفر را از تن جدا كن. اگر در امري چهار تن يك نظر ودونفر نظر مخالف سر آن دو نفر را از تن جدا كن. اگر سه نفر يك نظر وسه نفر ديگر نظر مخالف داشته باشند .هر طرف كه عبدالرحمان بن عوف باشد راي آن طرف قبول است.وآن سه نفر ديگر را گردن بزن واگر در مدت سه روز به توافق نرسيدند هر شش نفر را گردن بزن وبگذاريد مسلمين براي خود خليفه تعيين كنند وپسرم عبدالله ناظر باشد بدئن اينكه بهره اي ببرد. البته تعيين خليفه بدين طريق از جهات مختلفي مخالف با اسلام مي باشد كه به جهت اختصار به آن پرداخته نمي شود.
همان طور كه قابل پيش بني بود عثمان از اين شورا به عنوان خليفه بيرون آمد كه باغث خوشحالي اطرافيان شد. وعثمان هم در به سركار آوردن بني اميه ودادن اموال مسلمين به آن ها كوتاهي نكرد.حاصل اين كار افتادن حاكميت بدست كساني كه اصلاًمخالف اسلام بودند. ودر فرصت هاي مناسب سعي داشتند كه جامعه اسلامي را از بين ببرند وزمنينه سازي كنند براي يك پادشاهي كه در راس آن بني اميه باشند. ولي در نهايت خود عثمان بذست مسلمين به هلاكت رسيد.
همانطور كه ملاحظه مي فرماييد براي تعيين خليفه مردم كوچكتريت نقشي نداشتند فقط خليفه كه تعيين مي مجبور بودند با او بيعت كنند.
رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: اي جابر هرگاه خواستي در پيشگاه الهي دعا كني وخداوند دعاي شما را مستجاب كند .متوسل به اهل بيت من شو وخداوند را به اسماي آنان بخوان كه محبوب ترين اسم ها نزد خدا اهل بيت من هستند«2».
امام صادق عليه السلام فرمود:براي استجابت دعا وآمرزش گناهان به پنج تن وساير امامان متوسل شويد وبه حق آنان سوگند دهيد«3» .
منابع
«1» ـ :بحار الانوارج39 ص 12 وجلد 21 ص 28
: فروغ ابديت ج2 ص250
«2» ـ بحار الانوار ج91ص21 حديث26
«3» ـ همان آدرس ص20 حديث 13
طريقه تعيين جانشين پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله
در سال دهم هجرت زمانيكه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله از آخرين حج كه به حجة الوداع معروف شد،برمي گشتند به غدير خم كه رسيدند .فرشته وحي فرمان خدا مبني بر توقف كاروان در آن مكان را داد.وآيه 37 سوره مائده نازل گرديد .
«اي رسول ما(پيامبر) آنچه را از ناحيه پروردگار بتو نازل شده را برسان واگر نكني(نرساني) اصلاً پيغام پروردگار را نرسانده اي وخداوند تو را از (شر)مردم نگه مي دارد زيرا خداوند كافران را هدايت نمي فرمايد(به مقاصد شان نمي رساند» آيه 67 سوره مائده.
بايد معلوم گردد كه اين چه رسالتي است كه اگر انجام نگيرد اصلاًپيغام پروردگار رسانده نشده است.وچه كساني نسبت به اين حكم عكس العمل نشان خواهند داد؟ معلوم است كه اين حكم يك حكم معمولي نيست،زيرا پيامبر صلي الله عليه وآله احكام اسلام را در مدت بيست وسه سال اعلام كردند وسختي هاي آنراهم متحمل شدند..از آن گذشته در روايات شيعه وسني آمده كه اين آيه شريفه در باره ولايت علي عليه السلام نازل شده وخداوند رسول الله (ص) را مأمور تبليغ آن نموده وآن جناب از اين بيمناك بوده كه مردم خيال كنند وي از پيش خود پسر عم خود را جانشين خود قرار داده است.بهمين ملاحظه انجام آن امر را بانتظار موقع مناسب به تاخير انداخت تا اينكه اين آيه نازل شد. وبه دستور پيامبر(ص) كاروان هاي حج كه صد هزار نفر مي شدند در غدير خم گرد هم آمدند وپيامبر (ص) با يك سخن راني مفصل دست حضرت علي (ع)را بلند كرده فرمودند.خدا مولاي من ومن مولاي مومنان هستم وهر كس را من مولايم علي مولاي اوست. خداوندا كساني كه علي را دوست دارند ،آنان را دوست بدار وكساني كه او را دشمن بدارند دشمن بدار .خداوندا ياران علي را ياري كن،دشمنان علي را خوار وذليل نما واو را محور حق قرار بده.پيامبر (ص)دستور دادندخيمه اي براي علي عليه السلام روبروي خيمه خودشان بر پا كنند وامر فرمودند:مردان بروندواين امارت وپادشاهي مومنان را تهنيت گفته،بگويند السلام عليك يا امير المومنين.آنگاه فرمودندزنان كه همراه بودند بروند وتبريك بگويند.كسي كه خيلي اظهار شاد ماني مي كرد عمر بودكه گفت :به به از براي تو ياعلي گوارا باد تو را،گرديدي آقاي من وآقاي هر مرد مومن وزن مومنه اي.
اهميت روايت غدير در اين است كه با وجوديكه چهارده قرن ار آن گذشته اين واقعه تاريخي را صد ده (110) صحابي نقل كرده اند و(طبري) مورخ بزرگ اسلام كتابي نوشته بنام (الولاية في طرق حديث غدير) واين حديث را از هفتاد وپنج طريق از پيامبر (ص)نقل كرده است.
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله پس از ورود به مدينه سپاهي به فرماندهي (اسامة بن زيد) كه سن او از بيست سال تجاوز نمي كرد تشكيل دادند.ماموريت اين سپاه جنگ با روم بود. وافراد سرشناسي مانند عمر ،ابوبكر،،ابوعبيده وسعد وقاص و... تحت اين فرماندهي قرار گرفتند.فقط علي عليه السلام بود كه به دستور پيامبر(ص) بايد در مدينه مي ماند.روز بعد از اين فرمان حضرت در بستر بيماري افتاد و بطور مرموزي از حركت اين سپاه جلوگيري شد. با وجود يكه حضرت تب شديدي داشتند حوله اي به دوش انداخته ودستمالي به سر بسته رفتند مسجد بالاي منبر وبعد از حمد وثناي الهي فرمود: اي مردم از تاخير حركت سپاه اسامه سخت ناراحتم. ولي عده اي از سران به طرق گوناگون مانع مي شدند .پيامبر(ص) در بستر هم به حركت سپاه تاكيد كرده وكسانيكه حاضر به پيرو از فرمانده سپاه نبودند را لعنت كردند. پيامبر (ص) در حال احتزار قرار گرفتند وهمين بهانه اي شد كه حركت سپاه به تاخير افتاده وعده اي از لشگر گاه كه در حوالي مدينه بود برگردند به مد ينه. وبه دنبال آن سربازان لشگر گاه را ترك كردند در واقع در حيات پيامبر از فرمان حضرت سرپيچي كردند..بيماري حضرت شدت يافته بطوريكه صبح صداي اذان بلال را متوجه نشدند .عايشه از اين موقعيت استفاده كرده،گفت: پدرم ابوبكر را بگوئيد امامت نماز را بعده بگيرد.حفصه گفت پدرم عمر را خبر كنيد،تا بجاي پيامبر نماز گزارد. پيامبر صداي آنهارا شنيده واز نيت آنها مطلع شدند.به زحمت وكمك حضرت علي (ع) وفضل ابن عباس بزحمت وارد مسجد شدند . ابوكر در محراب اسيتاده بود كه حضرت او را كنار زده وبدون نمازي كه او خوانده بود نماز را از سر گرفتند وبعد از سلام به خانه برگشتند.ابوكر وعمر وعده اي ديگر از مسلمانان را طلبيده كه مگر نگفتم با لشكر اسامه از مدينه خارج شويد. چرا نافرماني كرده ايد؟!!! ابوبكر گفت من رفتم وبرگشتم تا با تو تجديد پيمان كنم.عمر گفت من نرفتم تا از خبر بيماري شما خودم مطلع شوم.پيامبر صلي الله عليه وآله فرمودند:لشكر اسماه بايد از شهر بيرون رود وطبق روايتي سه مرتبه فرمودند خدا لعنت كسي كه تخلف كند از اين دستور.وفرمودند:برايم بياوريد دواتي وكتف گوسفندي تا بنويسم براي شما مطلبي را كه هرگز گمراه نشويد.يكي از صحابه بلند شد كه خواسته حضرت را بجا آورد .عمر گفت احتياج به آوردن دوات وكتف نيست وبرگرد زيرا بر اين مرد مرض غالب شده وهذيان مي گويد. وكتاب خدا براي ما كافي است .با اين حرف عمر مابين حضار اختلاف افتاد و گفته عمر را قبول كرده عده اي ديگر فرمايش حضرت را وگفتند پيروي نكردن از فرمايش پيامبر خلاف است وبار ديگر پرسيدند آيا آنچه خواستي بياوريم رسول الله (ص) فرمود : پس ازسخناني كه گفته شدديگر احتياج به آوردن آن ها نيست. ولي شما ها را وصيت مي كنم بعد از من بعد از من با اهل بيتم رفتار خوب داشته باشيدوصورت خود را از آن ها برگردانيد كه باعث شد همه آنجا را ترك كردند مگر عباس عموي پيامبر وفضل پسر او وعلي ابن ابي طالب عليه السلام واهل بيت مخصوص آن حضرت .پيامبر (ص) از علي عليه السلا م خواستند كه ادا كند ديون ايشان را وانگشتر وانگشتر ، شمشير وزره وجميع اسلحه خود را به علي (ع) داده سپس فرمود به علي فرمود برو منزل خود .روز ديگر بيماري حضرت شدت يافت بطوري كه ديگر كسي رابراي ملاقات حضرت راه نمي دادند.پيامبر(ص) فرمودند بيايد برادر وياور من وبي هوش شدند عايشه گفت به ابوبكر بگوئيد حاضر شود .چون حاضر شد حضرت روي خود را از آن برگردانيد.حفضه گفت عمر راخبر كنيد.عمر حاضر شد.پيامبر از او هم روبرگردانيد.ام سلمه گفت منظور پيامبر (ص) علي (ع) مي باشد.چون امير المومنين حاضر شد پيامبر (ص)علي (ع)را بخود چسبانيد ودر مدت طولاني راز هائي را به ايشان گفت .بعداًاز علي (ع)سئوال اين كردند اين راز چه بود .فرمود : هزار باب از علم به من تعليم فرمود كه از هر بابي هزار باب باز مي شود.
حضرت فاطمه زهرا (س) بي تابي مي كردند ،پيامبر (ص)مطلبي در گوش او زمزمه كردند كه فاطمه (ع)خوشحال شد.از فاطمه (ع)سئوال شد كه حضرت چه مطلبي گفتند كه باعث خوشحالي شما گرديد؟ فرمودند:به من خبر دادند تو اوين كسي هستي كه به من ملحق خواهي شد.
روح مقدس پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه وآله مفارقت كرد وحضرت علي (ع) با كمك فضل ابن عباس غسل ،كفن ودفن را انجام داد وعلي عليه اسلام اولين كسي بود كه برجسد مطهر پيامبر (ص)نماز گزارد واين واقعه تلخ در روز بيست وهشتم صفر يازدهم در حاليكه سن حضرت شصت وسه سال بود اتفاق افتاد. در بيرون خانه عمر فرياد زد كه پيامبر فوت نكرده وبسان موسي عليه السلام پيش خدا رفته . عمر به گفته خود تاكيد وپا فشاري مي كرد.ابوبكر كه در سُنج بود با شنيدن خبر رحلت حضرت رسول(ص) به جمع مردم وارد شد ، با عمر وگفته او روبرو گرديد وچنين گفت: اي مردم هر كس محمد را مي پرستيد ،او مرده وهر كس خدا را مي پرستد خدا زنده وجاويد است .نكته قابل تامل اين است ،عمر كه آنقدر تأكيد بر گفته خود داشت در مقابل ابوبكر خيلي راحت تسليم واز تهديد وجوش وخروش دست برداشت واين برخورد نشان از آن دارد كه عمر با توسل به سياست وحيله شخصي ،ديپلماسي را به اچرا گذاشت تا مردم سرگرم شده و رفيقش ابوبكر بتواند خود را به جمع برساند. زيرا عمر آدم ساده اي نبود كه رحلت پيامبر (ص)را نفهمد وآيات قرآن مانند« كل نفس ذائقة الموت »را نداند در اين گير دار انصار در سقيفه بني ساعده دور هم جمع شده كه جانشين پيامبر (ص)را تعيين كنند. كه خبر آن به ابوبكر رسيد.ابوبكر ،عمر وابو عبيده به سرعت خود را به سقيفه رسانيدند.عمر با گفن اينكه سخني دارم ، نظر حاضرين در سقيفه را جلب كرد. ابوبكر با آن ديپلماس خاص خود شروع به صحبت كرده ،گفت :ما مهاجرين نخستين كساني هستيم كه به اسلام ايمان آورديم ونسب ما گرامي تر است واز ديگران به رسول خدا نزديكتريم وشما انصار هم برادران وشريكان دين ما هستيد.پس ما اميران امتيم وشما وزيران.
عمر كه از قبل خود را آماده كرده بود ،بعد از سخنراني ابوبكر دست خود را جلو آورده وبعنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت كرد.انصار هجوم آوردند براي بيعت كردن . در واقع عمر ابوبكر را بعنوان خليفه انتخاب كرد. ابوبكر دوسال وچند ماه خلافت كرد. ابوبكر وقتي مرگ خود را نزديك ديد بر خلاف مخالفت با تعيين جانشين موقع رحلت پيامبر كه توسط فرمان الهي بود .عمر را جانشين خود قرار داد. ابولولو با خنجري دو سر در نماز صبح شش ضربه به عمر زد .عمر را بردند به خانه بعد از ه هوش آمدن طبيبي از قبيله حارث او را معاينه كرد وبه عمر گفت اين زخم بهود حاصل نمي كند ووصيت خود را بگو.
عمر وصيت كرد كه بعد از او شوراي شش نفره از زبير، طلحه ، سعد بن ابي وقاص ،عبد الرحمان بن عوف وحضرت علي عليه السلام وعثمان تشكيل و در مدت سه روز يك نفر را از بين خود انتخاب كنند. ابوطلحه انصاري خواست وگفت :بعد از اينكه مرا بخاك سپردند،پنجاه نفر از انصار را انتخاب كرده وبا شمشير اين شش نفر را در خانه آيشه نگهدار وسه روز به آن ها مهلت بده تا مشورت كرده بين خود يك نفر را انتخاب كنند .اگر پنج نفر نظر مخالف .سر آن يكنفر را از تن جدا كن. اگر در امري چهار تن يك نظر ودونفر نظر مخالف سر آن دو نفر را از تن جدا كن. اگر سه نفر يك نظر وسه نفر ديگر نظر مخالف داشته باشند .هر طرف كه عبدالرحمان بن عوف باشد راي آن طرف قبول است.وآن سه نفر ديگر را گردن بزن واگر در مدت سه روز به توافق نرسيدند هر شش نفر را گردن بزن وبگذاريد مسلمين براي خود خليفه تعيين كنند وپسرم عبدالله ناظر باشد بدئن اينكه بهره اي ببرد. البته تعيين خليفه بدين طريق از جهات مختلفي مخالف با اسلام مي باشد كه به جهت اختصار به آن پرداخته نمي شود.
همان طور كه قابل پيش بني بود عثمان از اين شورا به عنوان خليفه بيرون آمد كه باغث خوشحالي اطرافيان شد. وعثمان هم در به سركار آوردن بني اميه ودادن اموال مسلمين به آن ها كوتاهي نكرد.حاصل اين كار افتادن حاكميت بدست كساني كه اصلاًمخالف اسلام بودند. ودر فرصت هاي مناسب سعي داشتند كه جامعه اسلامي را از بين ببرند وزمنينه سازي كنند براي يك پادشاهي كه در راس آن بني اميه باشند. ولي در نهايت خود عثمان بذست مسلمين به هلاكت رسيد.
همانطور كه ملاحظه مي فرماييد براي تعيين خليفه مردم كوچكترين نقشي نداشتند فقط خليفه كه تعيين مي شد مجبور بودند با او بيعت كنند.
گنجینه اردستان وزواره...ما را در سایت گنجینه اردستان وزواره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82