داستان به خاك سپاري حافظ
يكي از دوستان مسجدي كه با تخلص افشار شعر هاي خوبي مي گويد ودر طول هفته بعضاً در چند انجمن شعر شركت مي كند. داستان جالبي از تفعل به ديوان حافظ مي گفت
: كه در يكي از انجمن شعرا شخصي كه مي گفتند در زمينه شعر وشاعري وادبيات آدم مطلعي است. بلند گو را بدست گرفت ودر حالي كه همه سراپا گوش بودند كه ببينند استاد چه مي گويد،چنين گفت:
وقتي حضرت حافظ فوت كرد عده اي كه مخالف او بوده ومي گفتند حافظ در اشعار خود از مي و معشوق سخن گفته واز اشعار او برداشت مي شود كه مسلمان نيست زيرا در جائي مي گويد: «گر مسلماني اين است كه حافظ دارد واي اگر از پس امروز بود فردائي»
واين نشان دهنده اين است كه قيامت را قبول ندارد، پس نبايد جسد او در قبرستان مسلمانان به خاك سپرده شود.يكي از حضار گفت به ديوان حافظ مراجعه مي كنيم ،ببينيم خودش چه مي گويد:كه اين اشعار آمد:
عیب رندان مکن ای زاهد پا كيزه سرشت كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی يک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
همه به اين اشعار آفرين گفته واز پاسخ حافظ به مخالفينش لذت بردند.باتوجه به اينكه در ذهنم بود كه در مقدمه ديوان حافظ با اهتمام سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي نوشته، ديوان حافظ بعد از وفات او جمع آوري شده ،لازم ديدم تحقيقي هر چند مختصر در اين مورد انجام بدهم وقتي به ديوان مراجعه كردم در صفحه 96 مقدمه نوشته «به طوري كه همه مي دانند ديوان حافظ پس از مرگ وي تدوين شده» ودر زير نويس همان صفحه اين نوشته به چشم مي خورد«آقاي مسعود فرزاد مصحح ومحقق حافظ شناس مشهور معتقدند جمع آوري وتدوين ديوان حافظ امري تدريجي بوده ولااقل تا دويست سال بعد از مرگ حافظ بر مجموعه نخستين اشعاري افزوده مي شده است»با توجه به اين كه در موقع خاك سپاري حافظ ديواني وجودنداشته، داستان مخالفين حافظ مورد ترديد جدي واقع شد.به دنياي مجازي مراجعه كردم . به اين نتيجه رسيدم داستاني در اين رابطه وجود داردواز ادوارد بران نقل شده است البته بايد اشاره شود ادوارد بروان كه انگليسي است در سال 1887 به ايران سفر كرده وقبل از اينكه به ايران بيايد به زبان فارس تسلط داشته واز كساني كه با او در ايران بر خورد كرده اند پزشك بودن خود را پنهان مي كرده در حدي كه براي معالجه چشم خود به توصيه هاي محلي وغير پزشكي عمل مي كرده است ودر قالب علاقه به ادبيات ايران وشخصيت هائي مانند سعدي وحافظ فعاليت مي كرده ولي عملاً تحقيقات او در باره بهائي ها وبابي ها واقليت هاي مذهبي بوده است.در مجموع رفتار وانتخاب افراد براي همكاري وتحقيقات او نشان از جاسوسي او مي دهد.اين آقاي ادوارد بروان انگليسي دا ستان خاك سپاري حافظ را در تاريخ ادبيات ايران ،جلد سوم، كتاب دوم،فصل چهارم ص418 چنين نقل مي كند.
«هم از زمان حافظ حکایتی منقول است که در لطائف غیبیه ذکر نشده است و آن این است که چون شاعر وفات یافت، بعضی از تخطئه کنندگان وی مانع از آن شدند که او را در قبرستان دفن کنند. چون در این باب بر آن شدند که از دیوان او فالی برگرفته و هرچه از آن فال حاصل شد، حاکم قضیه باشد؛ دیوان را به تفأل گشودند این بیت مناسب برآمد:
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است، میرود به بهشت».»
نداشتن سند اين داستان را خود ادوارد بروان در واقع دوقبضه كرده زيرا به غير از اينكه مي گويد منقول است براي تاكيد ، مي نويسد كه در كتاب لطائف غيبيه ذكر نشده است.تازه عده اي به اين داستان بدون سند استناد كرده وبا لطافت خاصي هم مسلمانان وعلماي را زير سئوال برده اند هم خود حافظ را .داستان را ملاحظه بفرمائيد.
خاك شپاري حافظ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار (اراذل و اوباش) ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ. ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ. ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد ، تو برو خود را باش هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به زیر میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ. (منبع: تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ، ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ)
همانطور كه ملاحظه مي فرمائيد،نويسنده داستان جايگاه فتوا را چنان ترسيم مي كند كه فتوا را اراذل واوباش پيروي مي كنند وبراي تاكيد در مقابل ارا ذل واوباش كه به نظر نويسنده داستان همان مردم كوچه وبازار هستند از طرفي دانشمندان وفرهيتگان را مخالف قرار داده كه بدين طريق فتوا ومردم را تخطئه كند
گنجینه اردستان وزواره...