داستان های واقعی از مردم زواره

خرید بک لینک

بسمه تعالی

سال گذشته بعلت خرابی بلاگ فا مقدار قابل توجه مطالب این وبلاگ(گنجینه اردستان وزواره)پاک شد از جمله داستان های واقعی از مردم زواره که در چند نوبت در وبلاگ درج خواهد شد که بخش اول آنرا در ذیل مشاهده می فرمائید

پدر سوخته «1»

تکیه کلامش پدر سوخته بودهرچند سنی از او گذشته بودولی باز هم آشنایان باو توصیه مکردند که بمردم فحش ندهد.ولی توجه نمی کردوبه دوست ودشمن فحش می داد.تا اینکه به کربلا مشرف شد .موقعیکه برگشت عده زیادی رفته بودند به استقبالش .او را بغل کرده زیارت قبول می گفتند.یکی از دوستان گفت فلانی حال که از زیارت کربلا برگشته ای تصمیم بگیر دیگر به کسی فحش ندهی.او در جواب گفت،تو پدر سوخته ، بگومن پدر سوخته،بکدوم پدرسوخته ای گفته ام پدر سوخته

این ها دعوا دارند. «2»

اصباح هم بزرگ زواره بود هم شهردار،وعده ای قابل توجه اطراف او جمع شده بودند.در نتیجه صاحب قدرت بود وکسی نمی توانست با او دست وپنجه نرم کند.طبعاٌ نوچه های او هم زور گوئی می کردند.ظهر یکی از روز های تابستانی وگرم زواره که نوعاً مردم از گرما به خانه های خود پناه برده بودند.رعیت اصباح با شخصی زیر بار نرو در گیر وزور گوئی کرده بود.در عین حال تهدید کرده بود که شکایتت را به اصباح می کنم.آنطرف هم پا فشاری که همین آلان باید برویم نزد اصباح ببینم چکار می کند..در بین را مانند دسته های سینه زنی که مقداری سینه زده ودر حال حرکت اشعاری خوانده .دوباره ایستاده وسینه می زنند.این ها هم همدیگر راکتک حسابی زده چند قدمی می رفتند.وایستاده دِ بزن.خون وعرق از سرو کله آنها جاری بود.وارد حیاط خانه اصباح شدند.آقای اصباح خواب بود.چند دست کتک هم در حیاط بهم زدند.عده ای هم جمع شده بودند که حاصل کار را بفهمند ومنتظر بیدار شدن اصباح ودستور او بودند تا بالاخره آقای اصباح در اثر سرصدا بیدار شده آمد در ایوان کنار دیوار ایستادسرش را گذاشت به دیوار وچرت می زد.در حضور اصباح هم کتک کاری انجام گرفت.همه فکر می کردند که اصباح به طرفداری رعیتش صحبتی خواهد کرد.ولی اصباح سرش را از کنار دیوار برداشته دستی به صورت خود کشید وگفت اینها دعوا دارند.که این خونسردی وبی تفاوتی اصباح باعث شد که هر دوطرف دعوا از از زد خورد دست کشیده با سروکله خونی برگشتند

اخوی بیا که پُکیدم«3»

این دو برادر با وجودیکه سن زیادی از آنها گذشته بود .زن اختیار نکرده وبطور مجرد با هم زندگی می کردند.هرچند با کسی رفت وآمد نداشتند ولی مقداری وسائل داشتند از جمله یک دست فنجان چائی خوری که احیاناً اگر مهمانی برای انها آمد از او پذیرائی کنند..سال ها گذشت تا یکی از فامیل های دور آنها از شهر دیگر وارد زواره شده رفت منزل این دو برادر.یکی از دو برادر در خانه بود واز مهمان عزیز استقبال کرده اولین پذیرائی او چائی بود واز اینکه می توانست از فنجان ها استفاده کند خوشحال ،هر شش فنجان را آورده فکر می کرد این فنجان ها که برای مهمان است همه را باید پر از چائی کند.مهمان یک فنجان چائی را برداشته وپنج فنجان چائی باقی مانده را خود میزبان خورد.دومین چائی را که برای مهمان ریخت بازهم پنج فنجان آن سهم خودش شد .تا حال ده چائی خورده بود.وبا می گفت خدا کند همین دوچائی باری او کافی باشدکه برادرش وارد شد.رو کرد به برادرش وگفت اخوی بیا برای مهمان چائی بریز که من پُکیدم.

نابغه زواره ای«4»

دقیقاً نمی دانم چند سال بزرگتر از من بود .دبستانی بودم واو دبیرستانی وچونکه مسیرمان برای رفتن به مدرسه هر دوکوچه پشت حصار بود به این خاطر قیافه او در ذهنم مانند شبهی وجود دارد.فامیلش سلامه بود .می گفتند خیلی با استعداد است .مثلاً مسائل چهار عملی اصلی وریاضی راکه بعضاً معلمین هم برای حل آن با مشکل روبرو بودند، خیلی را حت حل می کند حتی اگر مربوط به کلاس های بالاتر از او باشد.تا روزی گفتند که این نابغه فوت کرده است.علت فوت او هم بطوری که گفته می شد این بوده که کمک پدرش آبیاری می کرده که یکی از «وار»ها را آب می برد وبردن این وار بمعنای هدر رفتن مقدار قابل توجه ای از آب آنها که ظاهراً قابل جبران نبوده است.در هرحال پدر پسر نابغه اش را جلو آب می خواباند تا کمک باشد برای ترمیم« وار»احتمالاً فصل پائیز بوده.در هر حال باعث سرماخوردگی وبه قول معروف سینه پهلو می کند وهمین امرمتأسفانه باعث مرگ او شد.روحش شاد.

«وار» :وقتی جوی آب به دو راهی میرسد وطبعاً آب باید در یکی از این مسیر ها به حرکت خود ادامه دهد با خاک وشن موجود مسیر دیگر بسته می شود .این سد کردن آب را وار می گویند.

مالیدن کاه

بعد از فصل درو کردن گندم شده بود .میدانید که یکی از کار های مشکل مالیدن کاه بود بدین صورت که ،برای حمل حجم بیشتری کاه را در گونی ویا شمله می مالیدند.ونوعاً بخاطر اینکه کاه بدن افراد را اذیت می کرد از این کار فراری بودند.ارباب با اخوی زاده خود مشغول کاه مالیدن بودند .اخوی زاده بشکل های مختلف از زیر کار در می رفت.عمو خطاب به اخوی زاده گفت:عمو جان خیلی معده می خواهد که نه من باد را جا دهد کنایه از اینکه در کار داری تنبلی می کنی .اخوی زاده گفت عمو جان از تو که میگیرد پس بمال.

فرستنده این سرگذشت خواسته اند اسامی ذکر شده محفوظ بماند ضمن تشکر از ایشان بچشم امانت داری می شود.

زیارت کربلا«5»

کاروانی که از زواره به کربلا رفته بودند برگشته ومردم دسته دسته به دیدن زُوار امام حسین علیه السلام می رفتند.بله زُوارهر کدام باندازه معرفت خود از کربلاولذت های معنوی آن برای مردم می گفتند.طبعاً ضمن صحبت های آنها از بازار وخرید وفرهنگ مردم کربلاهم گفته می شد ولی کربلائی علی همه اش از خرما ودرخت نخل .ومزد یک روز خرماچینی وجمع کردن خرما در نخلستان ها می گقت تا یواش یواش مردم به گفته های او حساس شده.واز دیگر همسفر های او علت را جویا شدند .آنها گفتند که کاروان ما که در حاشیه شهر کربلادر نخلستان ها برای استراحت کوتاهی اطراق کرد.کربلائی علی متوجه شد که فصل برداشت خرما است وصاحبان نخلستان ها به علت کمبود کار گر برای برداشت خرما مزد خوبی به کارگر می دهند با خود گفت که چند روز از این سفر را کار کرده وپولی بدست می آورم وبقیه زمان سفر را برای زیارت استفاده می کنم .ولی طعم بدست آوردن پول نگذاشت که کربلائی علی متوجه تمام شدن زمان سفر شود وموقعی بخود آمد که کاروان در حال برگشت وباید به زواره برمی گشت در نتیجه اصلاً ایشان کربلا را ندیده مگر نخلستان ها آن به این دلیل است .مطالبی که می گوید با بقیه همسفرانش تفاوت دارد.

این سرگذشت را از بزرگان خود شنیده ام ولی کربلائی علی که پیر مردی بود دیده بودم.جالب است که سرگذشت کربلائی علی بیان زندگی ماست زیرا عمر مفید صرف حاشیه های زندگی می شود وموقعی بخود می ائیم که دیگر وقت زیارت امام حسین تمام شده یعنی وقت رسیدن به متن زندگی از دست رفته است.

ننه، ننه، نخود چی کشمش پیش زن شاه مثل سبوس می مونه«6»

آن زمان نخود چی کشمش از جایگاه بالائی بر خوردار بود مخصوصاً برای بچه ها ونوجوانان،تا جائیکه صبح روز عید نوروزمادر ها جیب بچه ها ونوجوانان را پر از نخودچی کشمش می کردند. در مقابل سبوس که از بیختن آردی که از آسیاب آورده شده بود بوجود می آمد چیز کم ارزشی بود که به گاو وگوسفند می دادند.

در تمام محافل صحبت از شاه وازدواجش با فرح بود.مخصوصاً خانم ها که در این زمینه یدطولانی دارند. ساختمان امام زاده یحیی هنوز دست نخورده بود وشب های جمعه زن ها در حیاط امامزاد(ع) دوره هم جمع شده وگپ می زدند.وطبعاً همه در مورد فرح وازدواجش با شاه می گفتند.که دختر نوجوانی برای اینکه مادرش در این همهمه صدایش را شنیده باصدای بلند گفت:ننه ،ننه نخود چی کشمش پیش زن شاه مثل سبوس می مونه . درواقع می خواست با این مقایسه بین نخودچی کشمش که پیش او خیلی مهم بودو سبوس، زندگی قبلی فرح را با زندگی شاهانه که بدست آورده بود بیان کند.

پدر سوخته ها بجای نون کباب، کباب ونون می خورند «7»

این دو خانواده تازه باهم وصلت کرده بودند.که مادر عروس رفت خانه پدرداماد که قصاب بود .از قضا ظهر بود ومشغول خوردن ناهار بودند.ظاهراً کباب زیادی در سفره گذاشته بود.بطور یکه مقدار کباب ها بیشتر از نون بنظر می رسید.مادر عروس از خانه که بیرون آمد به اولین کسی که رسید گفت«پدر سوخته ها بجای نون کباب ،کباب ونون می خورند

سفیر انگلستان در زواره «8»

روز عاشورا قبل از ظهر بود ومردم زواره نشسته در روی زمین یا ایوان های یا ایستاده در حسینه سرباز وسرپوشیده مشغول عزا داری وتماشای دسته های سینه زنی وزنجیر زنی که وارد حسینه وخارج می شدندبودند . مابین بعضی پچ پچی شروع شد که سفیر کبیر انگلستان وهمسرش آمده اند برای تماشای عزاداری امام حسین علیه اسلام.نکته جالبی که با ورود سفیر کبیر بچشم می خورد این بود که با وجودی که زمان شاه بود ودولتی ها ودر رأس آنها خود شاه خیلی برای خارجی ها مخصوصاً سفرای امریکا وانگلستان اهمیت قائل می شدند.مردم زواره بدون توجه به حضور او به عزا داری خود مشغول بودند.خود سفیر کبیر امد در یکی از صفحه که در امتداد بازار روبروی حسینه سرپوشیده واقع شده نشست، وهمسر او هم که با خانمی دیگر همراه بود مانند خانم های زواره ای چادر بسر کرده ودر حسینیه سر پوشیده مانند دیگر خانم ها روی زمین نشستند.بطوریکه تشخیص انها از زواره ای ها کار مشکلی بود.موقعیکه دسته زنجیر زنی از جلو سفیر کبیر عبور کرد .او از همراه های خود خواست که یکی از زنجیر ها را به او بدهند ،زنجیر را گرفت وبا دودست یکی از حلقه های زنجیر را می خواست خم کند که نتوانست وبدین طریق از آهنی بودن زنجیر مطمئن شد. لازم بذکر نیست که اینقدر مراسم عاشور برای دشمنان اسلام اهمیت داشته ودارد .که سفیر کبیر انگلستان شخصاً برای تحقیق به زواره آمده بود

سرگذشت آزاده مرحوم علی صادقی «9»

بارندگی باعث گل شدن محوطه شده بود درفاصله اردوگاه تا مکانی که گفته می شد شیخ علی تهرانی در آن سخن رانی خواهد کرد دمپائی های ما هر کدام چند برابر وزنشان گِل به آنها چسبیده بود همه اسرای اردو در سالنی روی صندلی ها قرار گرفتند وشیخ علی تهرانی در جایگاه سخنرانی به یکی دونفر در دو ردیف جلو من نشسته بودند گفتم هر موقعی که اشاره کردم سر های خود را پائین بگیرید واولین بد گوئی که به امام خمینی کرد دمپائی پر از گل را کوبیدم به صورت شیخ علی بطوریکه امامه اش پرت شد . که با دستور ترک سالن همه اسرا شروع به بیرون رفتن کردند من که می خواستم سالن را ترک کنم مامورین صدام مرا دستگیر کردند .تازه متوجه شدم نداشتن یک لنگه دمپائی باعث شناسائیم شده است.مرا گذاشتند در یکی از صندوق های خالی گلوله بطوریکه مقداری یخ زیر بدنم بود ومقداری یخ هم ریختند بطوریکه زیر یخ واقع شدم .در اثر برودت یخ بحالت اغما در آمدم مرا از زیر یخ بیرون آورده بودند وبا ریختن آب ولرم بهوش آمدم.چندین بار این کار را تکرار کردند.وبعد از این شکنجه مرا بردند بطرف سلول انفرادی در بین را دکتر قندی را دیدم که در سلول های انفرادی بود وآنقدر ضعیف شده بود که نای حرکت کردن نداشت که با اشاره انگشت ابراز محبت می کرد.

این سر گذشت بر اساس گفته آزاده مرحوم علی صادقی برای نویسند ه،می باشد

گنجینه اردستان وزواره...

ما را در سایت گنجینه اردستان وزواره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:33

صفحه بندی