شعري از وصال

خرید بک لینک
  • شعر
  • مردي از همسر كاشانه خود رفت به قهر ..............از در خانه حود دور شد از رنج عذاب
  • ره صحرا بگرفت از غم تنهائي خود .......... نگران بود چو مي رفت هراسان به شتاب
  • بانمد بود تنش گرم ،چو دور از سرما ........... يادي از همت خود كرد زدوران شباب
  • گرگ خيره سري ازپشت سرش مي آمد .......... بكشيد آن نمدش با لب دندان به شتاب
  • به گمانش كه زنش آمده گويد بر گرد .......... گرگ بگرفته دوباره نمدش با آداب
  • گرگ هر بار نمد را بكشيدي ،آن مرد .......... داد ميزد كه نيايم رو در خانه خواب
  • عاقبت مرد كشيدي نمدش را محكم .......... شد رها از دهن گرگ نمد بي اسبا ب
  • سكه تكرار شد آن واقعه ا جمله گرگ ............ گرگ پشت سر او ود نمد ود حجا
  • تا كه برگشت به پشت سر خود گرگ بديد .......لرزه افتاد به جان وبدنش شد بي تاب
  • بازگشت از آن حادثه آن مرد رشيد .......... بر در خانه خود نيمه شبي چون مهتا
  • گرگ مامور خدا كه آن مرد شريف ........... تا پشيمان شود رو طي بكند راه صواب
  • هم نسيمي بوزيد از گل واز گلشن حق .......... از در آشتي آورد شميمي زگلاب
  • درسي از عادت خود داد بما گرگ دني ............خود بدون قلم وكاغذ وخالي ز كتاب
  • نفس عماره چو گرگ دگر است آدم را ............ از زمين برد بالا وكند چون پرتا ب
  • ماده گرگ شود دايه يك طقل صغير .......... تا دهد شير به آن طفل به از نان كبا
  • وصال
گنجینه اردستان وزواره...

ما را در سایت گنجینه اردستان وزواره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: شنبه 14 دی 1398 ساعت: 6:51

صفحه بندی